امیرمحمود جون بابا

یه روز خوب

1393/5/21 11:46
نویسنده : بابائی
155 بازدید
اشتراک گذاری

امروز محمد پارسا پسر عمه امير محمود جون و عزيز براي ناهار خونه ما بودند خيلي با هم بازي کردند سوار تردميل شدند حسابي تردميل سواري کردند بعد که خسته شدند شيطنت پارساگل کرد توپ رو مينداخت روي ترد ميل با سرعت زياد امير محمود هم از ته دل مي خنديد من تو نماز بودم که صداي خرت خرت چيزي رو شنيدم ترسيدم که يکي از بچه ها جائيش گير کرده باشه نمازمو شکوندم ديدم که توپي رو که با هاش بازي مي کردند از روي تردميل سر خورده از زير تردميل رفته داخل دستگاه با کلي زحمت و تلفات اونم  يک عدد سيخ بالاخره درش آوردم بعد باهم ( امير محمود سوار دوچرخه و پارسا جان دست در دست دائي )رفتيم بوستان نزديک به خونه که يک خيابان فاصله داره اولش پارسا و امير محمود باهم تاب بازي کردند پارسا حسابي تاب بازي کرد تا جائي که مي شد هلش مي دادم مي رفت آسمون هم کيف مي کرد هم مي ترسيد کاري که امير محمود بابا استاد اون هست تاب بازي تا ارتفاعات باور نکردني !!!!! بعد که مدتي گذشت يه کوچولو باپدرش اومدند پسره خيلي شيطنت مي کرد ( رو سرسره ملق می زد خیلی خطرناک بودبچه  ها نگاش می کردن ) باباش دعواش کرد و بردش، پارسا از من يک سوال کرد امير محمود رو تا حالا دعوا کردي ؟ من که معمولاً  برعکس خانمي امير رو دعوا نمي کنم جواب دادم که بله اگه شيطوني کنه دعواش هم مي کنم تو همين موقع امير محمود کوچولودر حال تاب سواري مثل اينکه حواسش به صحبت ما هم بود گفت : دعوا نکن معذرت مي خوام . جوابش برام جالب بود امروز نکته جالب پارک رفتنمون چيز ديگه اي بود يک کوچولو با دوچرخش اومد تو پارک حدوداً هم سن امير محمود وقتي که اومد دوچرخش رو برعکس کرد مثل اينکه معرکه گرفته باشه پدالشو بادست محکم مي چرخوند دستشو هم که انگار مي خواست بکنه تو دهن شير با دو انگشت تاير رو لمس مي کرد تا سرعتشو کم کنه گفتم بابا اين ديگه کيه آخر دوچرخه سواريه امير محمود سوار دوچرخش شد گفت که بريم بازي ،  اونم دو چرخشو گرفت و دنبال امير محمود باهم رفتن بازي من که چند وقت بود نگران بودم که امير محمود با وجود اينکه پاش به رکاب مي رسه چرا هنوز هم نيم پا نيم پا رکاب مي زنه بايه صحنه جالب رو برو شدم اون بچه هم نيم پا نيم پا رکاب مي زد برام جالب بود خيلي هم باهم بازي کردند تو اين جدولهاي پارک که از دور عين زمينهاي مسابقه فرمول يک جدول بندي شده بود باهم مسابقه مي دادند آخرش هم من يه مسابقه بين اين دو ماجراجوي کوچک برگزار کردم پارسا هم تشويقش مي کرد اميرمحمود بابا هم با قاطعيت تمام برنده شد امروز که ما کلي لذت بردبم واقعاً روز خوبي بود و يک روز فراموش نشدني براي امیر محمود بابا و پارسا جون . 

niniweblog.comsmileysmileysmiley Smileyniniweblog.com

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)