خواب
یه روز صبح آقا امیر محمود از خواب پرید ماهم داشتیم صبحانه می خوردیم پرید بغل من با صدائی که می لرزید می گفت "خواب بودم ترسیدم "با دستاش هم توضیح می داد که "خانومه خانومه خواب بودم ترسیدَمـا "
ما که نفهمیدیم .هر چی هم می پرسیدیم همون جمله رو تکرار می کرد و با دستاش توضیح می داد.
همین دیروز هم موقعی که خانمی با مادر جونی به دفتر وکالتش تو گلوگاه می رفت گلم تو ماشین خیلی جدی می گه خواب بودم ترسیدم این جمله رو چند بار تکرار کرد تا اینکه مادر جون نگران شد وجائی واستادن دصقه دادن بعد حرکت کردن .
ما که آخرش نفهمیدیم چی شد .

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

خواب
