امیرمحمود جون بابا

حس ششم

1393/10/1 16:51
نویسنده : بابائی
183 بازدید
اشتراک گذاری


با امير محمود خونه عزيز جون بوديم امير محمود روي سينه من نشسته بود و بازي مي کرد تشنه که شد گفت بابائي آب مي خوام گفتم برو پيش عزيز جون که تو آشپزخونه است تا برات آب بريزه امیر محمود هم گفت خودش مي آره در همين حال  که من و امیر محمود با هم صحبت می کردیم عزيزجون که صداي آروم امیر محمود رو شنيده بود از راه رسيد گفت اينم آب من چند ثانيه همينطوري هاج و واج نگاه مي کردم با خودم فکر کردم چه حس ششم قويي داره گل پسر بابا !!

 

 

پسندها (1)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)