امیرمحمود جون بابا

خدا منودوست نداره !!؟

1394/6/4 16:04
نویسنده : بابائی
365 بازدید
اشتراک گذاری

امیر محمود که منو دیده بود رفتم برای نماز وضو بگیرم صدای گریش دراومده بود گفت بابا جون بیا کارت دارم وقتی که وضو گرفتم رفتم پیش امیر محمود که جلوی تلویزیون دراز کشیده بود و حسابی اشک می ریخت گفتم باباجون چی شده با همون حالت گریه گفت خدامنو دوست نداره گفتم چی!؟ بازم گفت : بابا خدا منو دوست نداره من که خیلی از این حرف دلبندم ناراحت شده بودم گفتم بابااین چه حرفیه خدا همه بچه ها را دوست داره گفت نه خدا منو دوست نداره من که هنوز حرفم تموم نشده بود ادامه دادم  بابا می دونی خدا تو رو از من بیشتر دوست داره باز صدای گریش بالا تر رفت و گفت خدا منو اصلاً دوست نداره من خیلی کلافه شده بودم امیر محمود جون بابا هی پشت سر هم می گفت خدا منو دوست نداره تصورش رو بکنید دیگه دود از سرم بلند شده بود حسابی هنگ کرده بودم دیدم کاری که نمی تونم بکنم قبول کنه رفتم سجاده را پهن کردم دیدم امیر محمود گفت بابا می دونی آخه من نماز نخوندم تازه فهمیده بودم که چی شده  دستش رو گرفتم واسش یه مهر گذاشتم اونم با من شروع کرد به نماز خوندن حمد و سوره را با این سن  کمش (حدود سه و نیم سالگی)  خیلی خوب بلده جای رکوع سجود هم صلوات می فرسته نماز مون که تموم شد گفت حالا خدا خیلی منو دوست داره  می دونی بابا !

 

پسندها (2)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)