شعر کودکان
اینم چند تا شعر نوستالژیک که من با هر کدوم کلی خاطره دارم بارون میاد جرجر رو گنبد و رومنبر لکلک پیر خسته بالای منار نشسته (( _ لکلک ناز قندی یه چیزی بگم نخندی: تو این هوای تاریک دالون تنگ و باریک وقتی که می پریدی تو زهره رو ندیدی؟)) (( _ عجب بلایی بچه از کجا میایی بچه ؟ نمی بینی خوابه جوجه م حالش خرابه جوجه م از بس که خورده غوره تب داره مثل کوره؟ تو این بارون شرشر هوا سیا ، زمین تر تو ابر پاره پاره زهره چیکار داره؟ زهره خانم خوابیده هیچکی اونو ندیده...)) ............ جوجه جوجه طلا يي نوكت سرخ و حنا يي تخم خود راشكستي چجوري بيرون جستي گفتا جايم تنگ بود ديوارش از سنگ بود نه ...

