امیرمحمود جون بابا

اشکال نداره

ديروز داشتيم مي رفتيم بيرون که امير محمود مثل هميشه کمي که راه رفت دو تا پاهاي منو چسبيد که بابائي منو بغل کن من هم امير محمود جون رو بغل کردم بعد که تو بغل من بود کفشش رو نگاه کردم وازش پرسيدم که بابائي اين که پاته چيه ؟ گفت بابائي کفش گفتم ؟ بابائي با کفش چکار مي کنن؟ گفت : شوت مي کنن گفتم بابافقط شوت مي کنن راه نمي رن کمي صبر کرد بعد يکي از تيکه کلاماشو براي جواب تحويل من داد که بابائي اشکال نداره من  براي اين يک جمله آمادگي و جوابي نداشتم و دیگه نتونستم بحث آموزشیمو پیش ببرم . از دست این پسر ! چطور آدمو آچمز می کنه ! کاملاًخلع سلاح شدم . ( دو تيکه کلام داره يکي اشکال نداره و ديگري مگه چي ميشه ؟ ) ...
18 آبان 1393

نقاشی با اعداد انگلیسی

  با اعداد 0 تا 9 شکل های مختلف نقاشی می کنیم. ابتدا اعداد رو به انگلیسی بنویسید.   حالا عدد یک رو می تونید یک کفشدوزک بکشید. عدد دو رو می تونید یک کرم خاکی بکشید. عدد سه رو می تونید یک پروانه خوشگل بکشید. عدد چهار رو می تونید یک خانه, ماشین, موش و هر چی که دوست دارید بکشید. عدد پنج رو می تونید یک صندوق پستی بکشید. عدد شش رو می تونید یک خروس در حال قوقولی قوقو بکشید. عدد هفت رو می تونید یک درخت پاییزی بکشید. عدد هشت رو می تونید یک خرگوش تپل بکشید. عدد نه رو می تونید یک گل زیبا و بهاری بکشید. عدد صفر رو می تونید یک خورشید تابان بکشید ...
18 آبان 1393

هم بازي پارسا

چند روز پيش که پارسا وقتي داشت با امير محمود خداحافظي مي کرد از مادرش قول گرفت که يه روز امير محمود هم بياد خونمون . ديروز عمه زينب از امير محمود جون خواست بريم خونشون تا با پارسا جون بازي کنند وقتي راه افتاديم که باهم بريم خونه عمه جون امير محمود طبق عادت سابق وقتي تو ماشين مي شينه خوابش برد (يک نکته جالب رو هم داخل پرانتز بگم که عمه زينب تعريف مي کرد مي گفت که پارسا جون هم سن امير محمود که بود شبها خوابش نمي برد مجبور بودند پارسا را شبها با ماشين بچرخونن تا خوابش بگيره که واقعاً براي من جالب بود بنده خداها مجبور بودند که فردا سر کار بروند ولي  ساعت 12 ،1 شب طي عادت کوچولوشان بچه رو با ماشين دور بدهند تا بخوابه تازه بقول خودشان بعضي ...
17 آبان 1393

من و امیرمحمود

مدتيه  که وقتي مادرش منو حسن صدا مي کنه امیر محمود هم به من میگه " حسن " يه روز يه تعميرگار اومده بود خونه اميرمحمود که منو صدا زد تعمير کاره با تعجب برگشت به من گفت که پسرت چي صدات مي کنه منم بهش گفتم که ما با هم دوستيم امير محمود از بس منو دوست داره به اسم کوچيک صدا مي کنه اگه بخواد منو از يه فاصله اي صداکنه مگه حسن جون همه فاميل هم با تعجب به امير محمود نگاه مي کنن و براشون جالبه ! امروز هم خانمي با دستش منو نشون داد و با شوخي گفت برو پيش حسني امير محمود هم با صداي بلند گفت بگو حسن جون  تا نگفت حسن جون رضايت نداد اخه منو امير محمود جون خيلي با هم دوستيم . امام صادق(عَلَیْهِ السَّلامُ) می فرمایند: ...
16 آبان 1393

صدای شتر همراه با شعر

دانلود هوا گرم و شتر بی حال و خسته به زیر سایه ی نخلی نشسته دو چشمش بسته بود و خواب می دید دوباره خواب دشت و آب می دید چه شیرین بود خواب پنبه زاران نه باری بود و نه چوب شتربان در آن جا می چرید و شادمان بود زِ لب هایش روان آب دهان بود شتربان آمد و فریاد زد هِی بجنب از جا شتر جان خواب تا کِی زبان بسته پرید از خواب شیرین دوباره خواند این آواز غمگین شتر در خواب بیند پنبه دانه گَهی لُف لُف خورد گَه دانه دانه ...
14 آبان 1393

پا تو کفش بزرگترها !!

امروز با امیر محمود خونه عزیز جون بودیم امیر محمود کفش ترد میل عمو را که اندازه خودش بود پاش کرد (پا تو کفش بزرگترا) بعد که گفتم بابائی کفش تو به من می دی گفت برات می خرم . چه پسر مهربونی ! یاد عکس کوچیکیاش اوفتادم البته اون وقت به خوبی امروز حرف نمی زد ...
14 آبان 1393