امیرمحمود جون بابا

راز و نیاز عاشقانه

1393/4/7 11:48
نویسنده : بابائی
141 بازدید
اشتراک گذاری

با هم سوار تاکسی شده بودیم تو راه یه خانومه با بچش وار شد وقتی که از جلوی پارک آفتاب که رد می شدیم بچه این خانومه اروم اروم با خودش حرف می زد دقت کردم ببینم چی می گه که شنیدم می گفت : پارک افتاب خوبم پارک افتاب عزیزم  وای خدای من وای خدای من چه شلوغه همه اومدن مامان بریم بازی کنیم مامانه با بداخلاقی گفت : نه حرفشم نزن برام جالب بود که بچه ها دوست داشتنشون چه خالصانه است .

حالا امیر محمود بابا رو بگو هاج و واج پسره رو نگاه می کرد وقتی که پیاده شدیم گفت بابا بریم سرسره .

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

ابجی سجا
7 تیر 93 12:30
فرشته ها همیشه وجود دارن اما بعضی وقتا چون بال ندارن بهشون میگیم دوســـــــــــــــــــــــــت... !!! تقدیم به فرشته ی بی بالم که به داشتنش میبـــــــــــــالم....