راز و نیاز عاشقانه
با هم سوار تاکسی شده بودیم تو راه یه خانومه با بچش وار شد وقتی که از جلوی پارک آفتاب که رد می شدیم بچه این خانومه اروم اروم با خودش حرف می زد دقت کردم ببینم چی می گه که شنیدم می گفت : پارک افتاب خوبم پارک افتاب عزیزم وای خدای من وای خدای من چه شلوغه همه اومدن مامان بریم بازی کنیم مامانه با بداخلاقی گفت : نه حرفشم نزن برام جالب بود که بچه ها دوست داشتنشون چه خالصانه است .
حالا امیر محمود بابا رو بگو هاج و واج پسره رو نگاه می کرد وقتی که پیاده شدیم گفت بابا بریم سرسره .

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

راز و نیاز عاشقانه 
