امیرمحمود جون بابا

اطاعت قربان

    مي حواستيم بريم بيرون امير محمود هم لج کرده بود خانمي نمي تونست لباس تنش کنه  خيلي اعصابش بهم ريخته بود  به من گفت ببين پسرت اذيت مي کنه لباس نمي پوشه من گفتم بابائي حرف مامانو گوش کن يهوئي برگشت به شيوه سرباز ها دستش رو اورد کنار سرش پاشم کوبيد به هم گفت اطاعت قربان  خانمي خندش گرفته بود همينطوري من و امير محمود رو نگاه مي کرد خلاصه اون روز خيلي راحت لباساشو پوشيد .   ...
27 دی 1393

من میرم

خيلي شيطوني کرده بود مادرش خسته شده بود دعواش کرد که اينقدر شيطوني نکن من که داشتم مي رفتم بيرون گفتم اونو با خودم ببرم رفت پيش مادرش و گفت من مي رم تو گريه مي کني اين جمله رو دو بار با احساس گفت مادرش امير محمود جونو بغل کرد حسابي بوسيد   ...
27 دی 1393

بن تن اداي منو در مي اره !

ديروز رفتيم بازار تابراي امير محمود شال و کلاه بخريم از يه جوراب خوشش اومد روش عکس بن تن داشت وقتي اومديم خونه با ذوق و شوق ما رو مجبور کرد جورابشو پاش کنيم روي جوراب يه کاغذ بود که عکس بن تن داشت کاغذ رو نگاه مي کرد مي گذاشت روي ميز عين همون عکس دست به سينه وايستاد و گفت بابائي بيا بيا اداي منو در مي آره من که کلي خندم گرفته بود   ...
26 دی 1393

نماز دراز کش

  چند وقت پیش اربعين تو روستاي پدریم همراه مراسم اربعین مراسم سالگرد شهدا را هم برگزار می کنند اون روز ما با کل خانواده رفته بود يم مراسم موقع نماز که شد ما واستاديم تا نماز بخونيم امير محمود هم  کنارم نشسته بود و نگاه مي کرد ، ازم مهر می خواست  تو رکعت دوم يه مهر پيدا کردم گذاشتم جلوش امير محمود هم با ما شروع کرد به نماز خونده تا رسيديم به سجده امير محمود تو سجده پاهاشو دراز کرده بود و سرش به مهر بود خلاصه تمام سجده ها را به حالات دراز کش خوند من مونده بودم اون معمولاً با هام که نماز مي خونه سجده رو بلده ، نمي دونم از شيطونيش بود و يا ... ما اون روز رو با کلي خجالت سر کرديم نمي دونم مردم تو دلشون چي گفتن ؟ خدا مي دون...
23 دی 1393

گناه داره !

واسه تولد امير محمود جون که یادتونه يه الاغ ننوئي خريديم که تاب مي خوره و آهنگ مي زنه چند وقت پيش هم شبکه نمايش فيلمهاي بروسلي رو شروع  به نمايش کرد هر شب يه فيلم از بروسلي رو نشون مي داد امير محمود جون بابا هم علاقه خاصي به حرکات و در آوردن اون صداي خاص بروسلي پيدا کرده بود  ما که بچه بوديم وقتي تلويزيون فيلمهاي بروسلي مي داد ديگه نمي شد بچه هاي مدرسه رو جمع کرد مصيبتي بود براي ناظم مدرسه بگذريم چند وقتي است که تحت تاثير فيلمهاي بروسلي امير محمود هر کي رو که مي بينه ميگه مشت بازي کنيم مشتاش هم سنگين شده تو يکي از همين روزها داشتم مطالعه مي کردم امير محمود هم اومد يه مشت جون دار نثارمن کرد جاتون خالي حسابي مشتاش قوي شده مشتش ...
23 دی 1393

برام دعا کن !

چند روز پیش داشتم نماز می خوندم که امیر محمود یه مهر گرفت و پیش من شروع به نماز خوندن کرد یه نگاه به من میکرد و اونوقت تکرار می کرد اخر نماز من دستامو بالا گرفتم که دعا کنم امیر محمود گفت چه کار می کنی گفتم دعا می کنم تو هم دعا کن اونم دستاشو بالا گرفت فرداش من که نمازم تموم شده بود امیر محمود اومد و گفت بابا منو دعا کن گفتم بابائی چه دعائی کنم گفت : دعا کن برم مدرسه !!!                                                                 ...
18 دی 1393

پس چه جوري رفتن

چند وقت پيش رفته بوديم پارک زير پل تجن که محلي براي قايق پدالي داره امير محمود هم که دوست داره اصرار که بريم اونجا هوا کمي بارندگي بود کسي اونجا نبود تارفتيم نزديک امير محمود يه طناب رو زمين پيدا کرد که حسابي گلي شده بود گفت بابائي ماره (از اينجا) بريم رفتيم طرف ديگه که محل بازي بچه ها بود امير محمود هم کلي بازي کرد موقع برگشتن يه عده روي اسکله ايستاده بودند امير محمود به مادرش گفت انجا ماره (به معني اينکه نمي شه رفت اونجا) گفتم بابائي آره مار داره !! نگاهي به من کرد گفت اونا چه جوري رفتن !!؟من مونده بودم تو جوابش چي بگم ! هوا حسابی بارونی شده بود گفتم هوا خوبه؟   ...
18 دی 1393

جواب بچه

    امروز خانمی داشت غرولند و دعوا می کرد که  طوطی امروز خونه رو کثیف کرده  پوست تخمه ها را بیرون فوت می کنه ، حسابی اعصابش بهم ریخته بود که امیر محمود اومد پیش من و گفت : میندازمش بیرون من فکر کردم طوطیه رو می گه که ادامه داد میندازمش بیرون حق تو می گیریم (منظورش خانمی بود) من که تازه فهمیده بودم به شوخی گفتم بابائی پس بندازش بیرون پسر گلم هم گفت : الان نه وقتی بزرگ شدم میندازمش بیرون و حق تو می گیرم خانمی هم که وکیل ، حسابی بهش برخورده بود بهش گفتم: چند بار توصیه کردم که جلوی بچه دعوا نکن یه خورده خودتو کنترل کن که بچه جوابتو اینجوری نده بچه ها روحیاتشون لطیفه باید ملاحظه شون بشه که تو این دعواهای مسخره از نظر روحی...
2 دی 1393

ساخت لگو

دیروز امیر محمود داشت با لگو هاش بازی می کرد بعد از کلی سر و کله زدن رفت مادرش رو صدا زد و گفت مامان بیا واست آشپزخونه درست کردم ما هم اومدیم دیدیم که واسه مادرش میز ، صندلی اجاق گاز درست کرده و میگه مامانی اینجا غذا درست کن خلاصه کل روز را من و گل پسرم با هم مسجد ، آدم آهنی ، خونه ، فطار ، تفنگ و ... درست کردیم در آخر من رفتم بازم خودش مشغول بازی شد که حاصل خلاقیتش یه کشتی بزرگ با یه دود کش بلند بلند بود . ...
2 دی 1393