امیرمحمود جون بابا

حس ششم

با امير محمود خونه عزيز جون بوديم امير محمود روي سينه من نشسته بود و بازي مي کرد تشنه که شد گفت بابائي آب مي خوام گفتم برو پيش عزيز جون که تو آشپزخونه است تا برات آب بريزه امیر محمود هم گفت خودش مي آره در همين حال  که من و امیر محمود با هم صحبت می کردیم عزيزجون که صداي آروم امیر محمود رو شنيده بود از راه رسيد گفت اينم آب من چند ثانيه همينطوري هاج و واج نگاه مي کردم با خودم فکر کردم چه حس ششم قويي داره گل پسر بابا !!     ...
1 دی 1393

عادت گريه و توپ سفيد

امروز تو خونه عزيز جون بعد ازظهر بعد از کلي بازي کردن امير محمود خوابش گرفته بود و اومد تو بغل من خوابيد تا شب خوابيده بود حدوداي ساعت 10 شب بيدار شد و شروع کرد به گريه کردن و بهونه گرفتن صداي گريه اش حوصله همه رو سر برده بود عزيز جون امير جون رو از تو بغل من گرفت کفت بريم بازي مثل اينکه خوشش اومده بود ولي بازم گريه مي کرد (البته اين اخلاق گريه کردن بعد از بيدار شدن عادت کودکيشه که من خيلي دوست داشتم بغلش مي کردم و حسابي باهاش بازي مي کردم و لذت مي بردم تا آروم مي شد که حالا خيلي کمتر شده)تا عزيز جون بچه رو ببره بيرون شروع کرد به سراغ منو گرفتن عزيز جون بچه رو اورد پيش من تا بغلش کردم گريه کرد که غزيز رو مي خوام عزيز امير محمود رو گرفت...
1 دی 1393

گوسفند سواري

به رسم هر بار به روستا رفتن امير محمود هم اينبار به گاو ها گير داده بود که بابائي دست بزنم کلي از ديدن گاوها ذوق مي کرد و من هم مي گفتم بابائي خطرناکه تا از اين کار منصرف بشه تا اينکه ماجرائي پيش اومد و من و عمو حسين با امير محمود رفتيم سر زمينمون که اجاره داده بوديم به يه چوپون که واسه گوسفنداش يونجه بکاره اونروز هم گوسفنداشو اورده بود تا چرا کنن  امير محمود حسابي کيف کرده بود و گوسفند ها رو تو شيب دنبال مي کرد دلش مي خواست دست بزنه عمو حسين يه گوسفنده رو گرفت و امير محمود رو هم پشتش نشوند امير محوود کمي ترسيده  بود و از طرفي لذت هم مي برد تا رسيد پيش عزيز کل ما جرا را هم براي عزيز جون با آب و تاب تعريف کرد اين هم از گ...
30 آذر 1393

سایه بازی

دیشب امیر محمود خیلی بی قراری می کرد اوردمش پیش خودم خوابوندم  دستم را که بلند کردم امیر محمود ترسید گفت بابائی این چیه؟ گفتم بابائی سایه دست منه رو دیوار . با دستم کمی براش شکلک در آوردم کلی کیف کرد نشست خودش هم با دستش شکلک در اورد کلی خندید من هم با دستم شکل سگ درست کردم دنبالش می کردم اونم می خندید و لذت می برد این اولین برخورد امیر محمود جون بابا با سایه اش بود .   ...
30 آذر 1393

موشک بازي

واسه من مي گي ؟ امروز که خونه عزيز جون بوديم امير محمود و پارسا جون با هم داشتن موشک بازي مي کردن و حسابي داد و بيداد راه انداخته بود و هوا پيما بازي مي کرد پارسا دو تا از هواپيماهاي کاغذي رو گرفته بود و مي چرخيد و مي گفت اين دوتا مال من امير محمود هم دو تاي ديگه رو ورداشته بود و حرکات پارسا را تقليد مي کرد پارسا مي رفت روي مبل و بالاو پائين مي پريد امير محمود هم همون کارها رو مي کرد عزيز جون و عمه زهرا داشتن با هم صحبت مي کردن که امير محمود ببين که هر کاري پارسا مي کنه تکرار مي کنه . يهو امير محمود پريد جلوي عزيز جون و گفت : واسه من مي گي ؟ يکدفعه همه که شاهد اين حرکت امير محمود بودند زدند زير خنده  حسابی جو خونه عوض شدت...
29 آذر 1393

جواب سوال

ديروز خونه مادر جون اينها (مادر خانم) بوديم مادر جون براي شوخي به امير گفت بابا حسن رو بکشم ؟ امير محمود هم با ناراحتي و عصبانيت داد زد داداش سينا رو بکش  مادر جون مونده بود با اين جواب امير محمود چه کار کنه قربونش بره با با چه پسر با محبتی !!   ...
25 آذر 1393

برنامه طنز تلویزیون

امان از دست این برنامه های طنز صدا و سیما ، مقنعه با سبيل !!!!!!!!!؟ امير محمود جون ديگه کمتر شبکه پويا نگاه مي کنه بيشتر برنامه هاي شبکه هاي ديگه رو که ما نگاه مي کنيم با لذت مي بينه و کارتون رو فقط از لپ تاب نگاه مي کنه يک قسمت از برنامه عينک آفتابي رو از شبکه نسيم   داشتيم نگاه مي کرديم که نمي دونم اين آيتم اخبار چه ضرورت داشت که آقاي رشيد پور يه همکار خانم داشته باشه  که بهش مي گفت همکار زٌل احياناً بخاطر اينکه  اخبار نمي گفت فقط چشماشو در مي اورد و زل مي زد البته بايک سبيل کلفت  ناگهان امير محمود که کنار من نشسته بود يه جيغ وحشتناک کشيد و از ترس به خودش مي لرزيد آنقدر گريه کرد که من چشماشو گرفتم...
25 آذر 1393

خاطره سفر مشهد عزیزجون و زیارت آنلاین حضرت

عزیز جون تازه دیروز از سفر مشهد برگشت امیر محمود که کلی ذوق کرده بود چون عزیز قول داده بود برگرده یه لباس مرد عنکبوتی بخره با عزیز که تماس می گرفتم امیر محمود می گفت که گوشی رو بده من لباس مرد عنکبوتی خرید؟ داستانی شده بود ، مگه از مشهد آدم سوغاتی لباس مرد عنکبوتی میاره حالاجالبش اینه که عزیز کلی گشت  عمه زینب که همراه عزیز بود می گفت عزیز همه فکرش امیر محمود بود در نهایت نتونست لباس مرد عنکبوتی اندازش پیدا کنه عوضش 4تا شلوار  2 تا لباس کاموائی و ... واسش خرید و قول داد اگه اندازه امیر محمود پیدا کرد براش بخره و امیر محمود جون بابا راضی شد  . عزیز جون دستت درد نکنه زیارت قبول چند وقتیه که دلم هوای مشهد رو کرده  ...
20 آذر 1393

امیر محمود جون بابا

اینم یه عکس جدید از عزیز دل بابا اینم بگم : جدیداً امیر محمود می یاد پیش من و با انگست اشاره به من اشاره می کنه و میگه : تو عزیز دل من هستی  منم که حسابی ذوق می کنم چشای مادرش دیدن داره !!! ...
19 آذر 1393