حس ششم
با امير محمود خونه عزيز جون بوديم امير محمود روي سينه من نشسته بود و بازي مي کرد تشنه که شد گفت بابائي آب مي خوام گفتم برو پيش عزيز جون که تو آشپزخونه است تا برات آب بريزه امیر محمود هم گفت خودش مي آره در همين حال که من و امیر محمود با هم صحبت می کردیم عزيزجون که صداي آروم امیر محمود رو شنيده بود از راه رسيد گفت اينم آب من چند ثانيه همينطوري هاج و واج نگاه مي کردم با خودم فکر کردم چه حس ششم قويي داره گل پسر بابا !! ...

