امیرمحمود جون بابا

اشکال نداره

ديروز داشتيم مي رفتيم بيرون که امير محمود مثل هميشه کمي که راه رفت دو تا پاهاي منو چسبيد که بابائي منو بغل کن من هم امير محمود جون رو بغل کردم بعد که تو بغل من بود کفشش رو نگاه کردم وازش پرسيدم که بابائي اين که پاته چيه ؟ گفت بابائي کفش گفتم ؟ بابائي با کفش چکار مي کنن؟ گفت : شوت مي کنن گفتم بابافقط شوت مي کنن راه نمي رن کمي صبر کرد بعد يکي از تيکه کلاماشو براي جواب تحويل من داد که بابائي اشکال نداره من  براي اين يک جمله آمادگي و جوابي نداشتم و دیگه نتونستم بحث آموزشیمو پیش ببرم . از دست این پسر ! چطور آدمو آچمز می کنه ! کاملاًخلع سلاح شدم . ( دو تيکه کلام داره يکي اشکال نداره و ديگري مگه چي ميشه ؟ ) ...
18 آبان 1393

هم بازي پارسا

چند روز پيش که پارسا وقتي داشت با امير محمود خداحافظي مي کرد از مادرش قول گرفت که يه روز امير محمود هم بياد خونمون . ديروز عمه زينب از امير محمود جون خواست بريم خونشون تا با پارسا جون بازي کنند وقتي راه افتاديم که باهم بريم خونه عمه جون امير محمود طبق عادت سابق وقتي تو ماشين مي شينه خوابش برد (يک نکته جالب رو هم داخل پرانتز بگم که عمه زينب تعريف مي کرد مي گفت که پارسا جون هم سن امير محمود که بود شبها خوابش نمي برد مجبور بودند پارسا را شبها با ماشين بچرخونن تا خوابش بگيره که واقعاً براي من جالب بود بنده خداها مجبور بودند که فردا سر کار بروند ولي  ساعت 12 ،1 شب طي عادت کوچولوشان بچه رو با ماشين دور بدهند تا بخوابه تازه بقول خودشان بعضي ...
17 آبان 1393

من و امیرمحمود

مدتيه  که وقتي مادرش منو حسن صدا مي کنه امیر محمود هم به من میگه " حسن " يه روز يه تعميرگار اومده بود خونه اميرمحمود که منو صدا زد تعمير کاره با تعجب برگشت به من گفت که پسرت چي صدات مي کنه منم بهش گفتم که ما با هم دوستيم امير محمود از بس منو دوست داره به اسم کوچيک صدا مي کنه اگه بخواد منو از يه فاصله اي صداکنه مگه حسن جون همه فاميل هم با تعجب به امير محمود نگاه مي کنن و براشون جالبه ! امروز هم خانمي با دستش منو نشون داد و با شوخي گفت برو پيش حسني امير محمود هم با صداي بلند گفت بگو حسن جون  تا نگفت حسن جون رضايت نداد اخه منو امير محمود جون خيلي با هم دوستيم . امام صادق(عَلَیْهِ السَّلامُ) می فرمایند: ...
16 آبان 1393

پا تو کفش بزرگترها !!

امروز با امیر محمود خونه عزیز جون بودیم امیر محمود کفش ترد میل عمو را که اندازه خودش بود پاش کرد (پا تو کفش بزرگترا) بعد که گفتم بابائی کفش تو به من می دی گفت برات می خرم . چه پسر مهربونی ! یاد عکس کوچیکیاش اوفتادم البته اون وقت به خوبی امروز حرف نمی زد ...
14 آبان 1393

پلنگ مازندران

امير محمود علاقه خاصي به پلنگ داره يه کتاب گرفتم عکس حيوانات رو جلدش بود امير محمود هم با علاقه زياد پلنگه رو نشان من مي ده و ميگه من پلنگم مامان پلنگه  . يه مدت بعد بسته اسباب بازي حيوانات براش خريدم بازم تو اونا پلنگه رو ميگيره مي گه بابا من پلنگم  معرفي مي کنم پلنگ مازندران  امير محمود جون بابا    ...
8 آبان 1393

بزرگ شدم

بعد از ظهر خیلی آروم بود امیر محمود هم مشغول تلویزیون نگاه کردن من هم دراز کشیده بودم که امیر محمود اومد گفت بابائی برم آسمون خوشحال می شم منم همونطور که دراز کشیده بودم کوچولومو رو دستام گرفتم کلی می خندید واقعاً همونطور که گفته بود خوشحال شد ( کودکان چه راحت و بی بهونه خوشحال می شن ! ) چند وقت پیش امیر محمود شلوارش کمی پائین اومده بود گفتم جونم بیا تا شلوارت رو بالا بکشم که گفت بابائی خودم بزرگ شدم و برای اولین بار شلوارش رو خودش بالا کشید پسرم دیگه بزرگ شده  ...
4 آبان 1393

هدیه دوست داشتنی تولد !

برای تولد امیر محمود من و مامانی یه الاغ نَنوئی موزیکال خریدیم که از عکسش معلومه که خیلی دوست داره و با هدیه عزیز جون واسش یه طوطی سبز با قفس پایه دار خریدیم که خیلی خیلی دوست داره از بقیه عزیزان هم بخاطر کادو های زیبا و قشنگشون ممنونم ! ...
3 آبان 1393

قدرت استنباط

با امير محمود رفته بوديم ايستگاه قطار يه قطار داشت با سرعت زياد رد  شد و رفت امير هم همنطوري نگاش مي کرد گفتم بابائي اون قطاره رو ببين که ايستاده گفت بابائي باطري نداره من هم خندم گرفته بود مونده بودم چي بگم  در يک موقعيت ديگه امير محمود يه جوب آب رو تو ايستگاه ديد که مقداري آب جاري بود گفت بابائي آب بخورم گفتم باباجون آب کثيفه گفت بشوريمش من  از حاضر جوابي و قدرت استنباطش خندم گرفته بود .   ...
2 آبان 1393

تولدت مبارک پسرم

   بـہ توڪل ناҐ اعظمت لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست             لختی بخند ، خنده ی گل زیباست                            پیشانیت تنفس یک صبح است                                          &...
30 مهر 1393