امیرمحمود جون بابا

فوتبال

چند شب پیش حدود ساعت 10شب بود که فوتبال پخش زنده داشت من هم رفتم يه بالش گرفتم جلوي تلويزيون حسابی لم دادم که فوتبال نگاه کنم امير محمود بابا هم اومد پيش من دراز کشيد خانمي مثل هميشه صداش در اومد که بازم فوتبال بزن کانال ديگه ، ببينم چي داره کانال زدم ببينم که چي داره که امير محمود (برعکس هميشه که فقط بايد به قول خودش پويا مي زديم تا راضي بشه حتي سريالها رو هم کامل نمي ديديم اين چند وقته همه برنامه هاي شبکه پويا رو از بر شديم بطوريکه اگه امير محمود جون هم نبود من بازم شبکه پويا نگاه مي کردم )با صداي بلند داد زد که فوتبال ببينم خانمي حسابی نگاش مي کرد يعني چه؟ من که حسرت ديدن يک فوتبال زنده رو دلم مونده بود حسابي کيف مي کردم گفتم برق رو ...
4 مرداد 1393

مفهوم ظلم

مفهوم ظلم در تفکر کودک امروز روز قدس بود باهم رفتیم راهپیمائی امسال رژیم غاصب اسرائیل با توجه به جام جهانی حملات وسیعی رو به غزه شروع کرده نوارغزه یه باریکست  در فلسطین که  خیلی کوچکتر است از یکی از شهر های مازندران در همین چند روز بیشتر از صدتن موشک بسمت غزه روانه شد ادم صحنه های مربط به کشتار کودکان رو می بینه شدیداًمتاثر می شه متاسفانه در این چند مدت کشتار توسط داعش بریدن سر و سلاخی کردن صحنه های آشنائیست که تو هیچ مرام ومسلکی قابل قبول نمی باشدبرای همین شور وشعور مردم واقعاً وصف ناپذیر بود وقتی خونه آمدیم شبکه پویا یه انیمیشن در مورد فلسطین داشت که امیر محمود بعد از دوچرخه سواری کنار بابا تماشا می کرد بصورت تم...
3 مرداد 1393

توپ بازي نمي کني ا

امير محمود جون توپ بازي رو خيلي دوست داره هر وقت خونه عزيز جون که مي ريم دست عمو قاسمو مي گيره که بيا بازي کنيم عمو قاسم هم با گل بابا حسابي بازي مي کنه امروزتو خونه امير محمود با خودش توپ بازي مي کرد خانمي صداش کرد که ماماني بيا بغلم بوست کنم گل بابا حسابی خسته شده بود با عصبانيت جواب داد دوسِت ندارم ، توپ بازي نمي کني ا   ...
30 تير 1393

دوچرخه

وقتی عزیزمو بادوچرخه بیرون می برمش نمی دونم خسته می شی یا از تنبلیشه همش می گی که بابائی هل بده دیروز کمی وقت گذاشته بودم امیر محمود جون رو تو خونه سوار دوچرخش کردم شروع به یاد دادن فرمون گرفتن کردم بهش یا دادم که کجا باید فرمون رو بچرخونه به این طرف و اونطرف بره امروز صبح که از خواب پا شدم دیدم که امیر محمود جون بابا خودش تو هال خونه سوار دوچرخه شده بود با نیم پا زدن دو چرخشو جلو می بره خوب فرمون رو می چرخونه واسه خودش محیط یکی از فرش هال خونه رو گرفته دور می زنه این اولین روزی بود که بدون کمک دوچرخه سواری می کنه و لذت می بره جالبش این بود  که سوار دوچرخست ولی با خودش صدای هن هن موتور رو در می آره ! بابائی نمی دونی من از دید...
30 تير 1393

يه گرفتاری جديد

امير محمود جون بابا مثل هميشه کم غذا مي خوره ولي نازنين کوچولو دائي ماشا اله حسابي غذا خوره وقتي که امير غذا نمي خوره نازنين مي گه دائي من بخورم دهنشو باز مي کنه هَ هَ مي کنه تا امير محمود بخوره امير محمود هم تا نازنين هَ هَ مي کنه مي گه اون نمي خوره من مي خورم تازه شروع به غذا خوردن مي کنه اين اخلاق رو تو خونه هم داره غذا که نمي خوره ما مجبوريم بگيم که نازنين مي خوره تا با سرو صدا و ولع شروع به غذا خوردن کنه ! !  نمي دونم تا کي بايد بگيم نازنين مي خوره تا غذا بخوره پسر بابا !ا ...
29 تير 1393

همينجا !!

بعد از مدتها ومصيبتها ديگه امير محمود بابا دست از پوشک شست و تا موقعيت خطرناک مي شه مي ياد به بابائي يا ماماني مي گه ، دست بابائي رو مي گيره مي گه اوخ اوخ دستشوئي ولي چند روز پيش بعد از غذا خوردن رو مبل لم داده بود به بابائي نگاه کرد و گفت جيش دارم همينجا بزنم! من هم مونده بودم حالا که بچه اجازه گرفته بهش اجازه بدم يا نه شما چي مي گين ؟ ...
28 تير 1393

امانتداري

خونه عزيز جون بوديم عزيز جون واسه نوه هاش يه ظرف پر پاستيل گرفته بود (من خودم که بچه بوديم عاشق نوشابه ايش بوديم يادش بخير ) نازنين دختر عمه امير محمود دو تا رو با دو دستش گرفت هردو رو هم گذاشت تو دهنش واما امير محمود بابا يکي رو تو دست راستش يکي ديگه رو با دست چپش يک ساعت بعد که عمو قاسم رفت واسه شون دو تا بستني خريد هنوز توي دستاي امير محمود پاستيل بود اما حسابي آب شده بود بستني رو که گرفته بود  دستاش چسبيده بود به بدنه بستني اونجا بود که به امانتداري امير محمود پي بردم مي پرسين چي جوري واسه خاطر اينکه وقتي چيزي رو بهش بدي حتي اگه خوردني باشه يک ساعت بعد اونو مثل اولش بهتون تحويل مي ده جالبه نه !  اما نازنين کوچولوي دائي چي...
28 تير 1393

مامان دوست ندارم

داشتيم مي اومديم خونه با عمه زهرا و نازنين کوچولو که پيشنهاد دادن بريم پارک بعد بريم خونه تااز سر کوچمون رد مي شديم امير محمود بابا گفت : ماماني دوست ندارم پارک بريم باناله مي گفت ماماني دوست ندارم برديمش پارک سرسره  که خيلي دوست داره بازي کرد بعد حسابس تاب بازي کرد از تاب پائين نمي اومد کلي شلوغ شده بود رضايت نمي داد که بارون گرفت تو بارون رفت سرسره بازي کرد همه شلوار و پيراهنش خيس شده بود بغلش کردم سوار ماشين شديم نزديک خونه که شديم بازم با ناله گفت : مامان دوست ندارم مامان دوست ندارم !!  خيلي جالبه وقتي که رسيديم پريد تو بغل مادرش ماچش مي کرد ما که از کار اين امير محمود سردر نياورديم ! شما چي ؟ ...
24 تير 1393

تقابل خير و شر

امير محمود جون يه خرس بزرگ داره که از قد خودش بزرگتره به رنگ خاکستري که خيلي دوسش داره امروز بازيش گرفته بود رفت خرسه رو گرفت آورد پائين  بغلش مي کرد باخودم گفتم چه با محبته که يهو ديدم سوار خرسه شد گردنشو محکم فشار مي داد مي گفت که خفه شد خفه شد ! بعد رفت روي مبل خرسه رو گذاشت روي پاش که خوابش کنه روي صورتش دست مي کشيد انگار مي خواست از دلش در بياره به فکر ماجرای خیر وشر افتادم اين تقابل بين خير و شر تو وجود آدمه خداي شکر که وجه خير وجود امير محمود جون تا الان خيلي پررنگ تره انشاله که مثل شعار صا ايران هر روز بهتر از ديروز هم بشه ! اميدارم که هميشه گلم مهربون و با محبت  باشه قدر زندگي رو هم خوب بدونه !  ...
24 تير 1393