امیرمحمود جون بابا

تشویق براي بابا

رابطه امير محمود با کتاب فقط در حد پاره کردن کتاب بود و بس  . خيلي با خودم فکر مي کردم که چه کار کنم ايندفعه که کتاب خريدم يه کتا ب قصه کودکانه با عکسهاي قشنگ و شلوغ سعي کردم اصول کتاب خواني را براش پياده کنم اول شروع کردم از روي عکس اسم حيوانات و اشياء که تو اون صفحه بود را براش توضيح دادم و بعد يک رابطه تخيلي بين آنها ايجاد کردم وبراي هر صفحه با توجه به شکلها و تصاوير يک داستان روايت کردم امير محمود جون هم خوشش اومده بود و بعد که با تمام تصاوير کتاب کاملاً آشنا شده بود با مقدمه يکي بود يکي نبود غير از خداي مهربون هيچ کي نبود تو سرزمينهاي دور دور دور پشت کوه هاي بلند بلند بلند (با توجه به داستان) يکي بود که ---- داشت ---شو...
26 مرداد 1393

تناقض

از بيرون اومده بوديم امير محمود بابا رفت روي مبل نشست فيلم الوين و سنجابها رو واسش گذاشتم خيلي خوشش اومده بود بعد از مدتي منو صدا زد که بابا حسن پي پي دارم . گفتم الان ماماني مياد من کار دارم بازم صدام کرد اومدم کنارش نشستم گفت : عزيز مي گه پي پي داري بابائي مي گه :دستشوئي بريم ماماني ميگه : کثيف کردي با اون چشماش منو نگاه مي کرد برام خيلي جالب بودتا حالا از اين منظر به اين قضيه نگاه نکرده بودم . نکته اخلاقي : تربيت فرزند يک امر مهمه. تو زندگيه بايد از قبل برنامه ريزي ، مطالعه و هماهنگي هاي لازم انجام شود (بخصوص مطالعه کتابهاي مناسب) تا خروجيش يک تربيت مناسب و قابل قبولي باشد از دست اين بزرگترها بچه ها هم موندن چه کار کنن! ...
26 مرداد 1393

اولین آدامس

  ديروز غروب وقتي خواستم نون بگيرم امير محمود رو هم با خودم بردم پارک نزديک خونه ، امير محمود هم اول از تاب بازي شروع کرد تعداد بچه ها که بيشتر شد امير محمود هم رفت سر سره بازي با بچه ها حسابس سرسره بازي کرد با چند تا شون دوست شد يکي شون خيلي خجالتي بود نمی دنم چرا امروز اینقدر فعال شده از در و دیوار بالا می رفت سر سره بزرگه را بر عکس بالا می رفت دستش رو گرفته بود به سر سره از قسمتد سختش با زانو هاش بالا می رفت بقیه بچه ها با اینکه بزرگتر بودند نتوستند تا آخرش بالا بیان ولی تلاش دلبندم قابل تحسین بود بعد که خسته شد رفت با اون کوچولو که خجالتی بود که با مادرش یه گوشه رفته بودندبازی کنه دنبالش می کرد اولش کوچولو ب...
26 مرداد 1393

آماده بشم !

دیروز گل بابا رفت توپشو که داخل تورش بود اورد که درش بيار من هم براش دراوردم بعد رفتم بيرون ، وقتی که اومدم خونه ديدم مي گه باباتوپ بازي مي کني آماده بشم ؟ گفت بزن بريم (اين جملات رو که من استفاده نمي کنم با خانم که مشورت مي کرديم به اين نتيجه رسيديم که اين تاثير رسانه های عمومی اونم از نوع تلويزيون تو اين نسل هست که فکر کنم تاثيرش در اين دوره و زمونه بر رفتار هاي تربيتي پدر و مادر غالبه و  با توجه به جذابيت هاي رسانه اگر پدر و مادر واقعاً مواظب محتواي اين برنامه هاي کارتوني بعضاً نامناسب و حتي در بعضي از مواقع با دوبله وحشتناک(از نظر تربيتي) نباشند رشته تربيت کودک ممکن است از دست والدين  خارج شود ) . توپ رو گرف...
21 مرداد 1393

یه روز خوب

امروز محمد پارسا پسر عمه امير محمود جون و عزيز براي ناهار خونه ما بودند خيلي با هم بازي کردند سوار تردميل شدند حسابي تردميل سواري کردند بعد که خسته شدند شيطنت پارساگل کرد توپ رو مينداخت روي ترد ميل با سرعت زياد امير محمود هم از ته دل مي خنديد من تو نماز بودم که صداي خرت خرت چيزي رو شنيدم ترسيدم که يکي از بچه ها جائيش گير کرده باشه نمازمو شکوندم ديدم که توپي رو که با هاش بازي مي کردند از روي تردميل سر خورده از زير تردميل رفته داخل دستگاه با کلي زحمت و تلفات اونم  يک عدد سيخ بالاخره درش آوردم بعد باهم ( امير محمود سوار دوچرخه و پارسا جان دست در دست دائي )رفتيم بوستان نزديک به خونه که يک خيابان فاصله داره اولش پارسا و ا...
21 مرداد 1393

ماه من

من تو حال خودم بودم داشتم درس مي خوندم که امير محمود جون بابا مي ياد از سر وکول بابائي بالا مي ره يه نگاهي به بابائي مي کنه مي گه من ماهم ؟ ...
14 مرداد 1393

خونه تکوني

امروز خونه رو با خانمي مرتب کرديم مبلها رو جا بجا کرديم بيشترين لذت رو امير محمود جون مي برد از روي مبل مي پريد  پشت مبل قائم موشک بازي مي کرد دستمال دست گرفته بود داشت به خيال خودش به مادرش کمک مي کرد بعد که  وسايل جابجا شدن مي رفت رو ميز وسط مي پريد پائين خلاصه کيف  مي کرد بازم مي رفت بالاي ميز مي پريد پائين بعد از چند بار پريدن گفت خسته شدم رفت بطري آب معدني کوچکش رو گرفت درش رو باز کرد چند قلپ آب خورد و گفت خستهح شدم ! بعد دوباره شيطونيشو از سر گرفت بابائي بازم خسته که مي شد مي اومد پائين در بطري رو باز مي کرد قلپ قلپ آب مي خورد خيلي جالبش اون  بود که مي گفت خستهح شدم خستهح شدم !! آخر کار هم پرده رو گرفت محکم کشي...
14 مرداد 1393

مارمولک

امير جون محمود بابا عاشق تلفنه هر کي که زنگ مي زنه اول بايد با منشي خونه هماهنگ کنه بعد مي تونه با طرف صحبت کنه اون روز صبح که بود چند بار مادر جون زنگ زده بود امير محمود صحبت کرده بود بازم که زنگ زد گل بابا تلفنو گرفت نذاشت کسي حرف بزنه بعد کلي لج کرد که زنگ بزن با عزيز جون هم صحبت کنم زنگ زديم کلي صحبت کرد تلفنو که گذاشت بازم گفت زنگ بزن با عزيز جون صحبت کنم حسابي کلافم کرده بود يه مار مولک لاستیکی داشتم که از آستارا خريده بودم سياه و خيلي زشت بود با يه حالت طبيعي و دم موجدار که واقعاً ترسناک بود گذاشتمش روي تلفن امير محمود بابا هم که خيلي ترسيده بود عين بچه هاي مودب رفت دست به سينه روي مبل نشت و ساکت به تلفنه نگاه ...
14 مرداد 1393

دتکر ( دکتر )

ديروز وسط تابستون سرما خورده بودم حسابي آبريزش بيني هم داشتم اونم تو ماه رمضان داشت آب تنم خشک مي شد ديگه از دستمال چيکه چيکه آب مي چکيد امير محمود جون اومد پيشم که بريم بازي کنم من بهش گفتم که بابائي مريضم نمي تونم . امير هم توپشو انداخت زمين که بريم دتکر گفتم کجا بريم ؟ گفت دتکر ميگه دهنتو بازکن ! فداي پسر شيرين زبونم بشم چه حافظه اي داره چه خوب دکترو يادشه  !! ما که بچه بوديم از دکتر و آمپول مي ترسيديم هر وقت هم که مي خواستن ما رو بترسونن مي گفتم مي برمت دکتر آمپول بزنه ولي اين بچه ها  چه خوب مي فهمن که آدم وقتي مريض مي شه بايد بره دکتر قربون پسر باهوشم برم که بااين شيرين زبوني حالمو خوب مي کنه ، دکترِبابا شماين تاز...
4 مرداد 1393